تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
عبور از راه بی نقشه
همچون پرنده ها از راه های بی نقشه عبور کن (بودا)
گفته بودم اگر بخواهم روزی باز بنویسم در اینجا آدرس جدیدم را می گذارم. اگر خدا بخواهد از این به بعد در اینجا خواهم نوشت.
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 2:17  توسط امیرحسین ایرجی  | 

فیلتر شدن وبلاگ من در شرایطی اتفاق می افتد که یکی از طرفداران دولت با من وارد بحث شده بود و مدعی بود که موفق شده من را در بحث شکست دهد. برای من عجیب است که چرا برادران نگذاشتند مردم بیایند وبلاگ من را بخوانند و ببینند که طرفداران دولت چه استدلالهای محکمی دارند و چه طور مرا شکست داده اند؟!

به هر حال اگر خواستم باز بنویسم، آدرس جدیدم را همین جا خواهم گذاشت. اگر هم نه که هیچ.

|+| نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 1:38  توسط امیرحسین ایرجی  | 

درباره ی شعار "نه غزه نه لبنان"

قرار شده با یک دوست بی نام که از مخالفان جلبکی ها است، یک بحث وبلاگی داشته باشم. شیوه ی کار به این شکل است که او یک انتقاد روشن و واضح می کند و من جواب می دهم و قضاوت بر عهده ی خوانندگان است. قرار نیست هیچ کداممان دیگری را قانع کند. فقط قرار است که حرفهای دو طرف شنیده شود. البته با درنظر گرفتن محدودیت های بحث در وبلاگ و عالم مجازی.

اولین انتقاد او که در کامنت های پست قبلی نوشته، این است:

"شما از شعار نه غزه نه لبنان دفاع كردي و استدلالت هم اين بود كه چون چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. پس ما نبايد به غزه و لبنان كمك كنيم
بنده مي گويم تمام ضرب المثل هاي ايراني با دين خدا موازي نيستند كه مثال ان مي تواند "با گل گل باش و با خار خار" باشد كه با سيره ي پيامبر در تضاد است
باز به حرف هاي گذشته ام بر مي گردم كه حیثیت و هویت اسلامی ما در سایه دفاع از حق و مظلوم و تقابل با اسرائیلی است که به چیزی کمتر از نابودی جمهوری اسلامی راضی نیست

اين را همه مي دانند كه اگر ما در متن سرزمینهای اشغالی با اسرائیل نمی جنگیدیم انها یقینا در این 30 سال در درون کشور ما را به نابودی می کشاندند"

و اما پاسخ من:

۱. من هرگز از این شعار دفاع نکرده ام. چون شعار بد و مبهمی است و امکان سوء استفاده هم به شما می دهد و هم به اپوزیسیون مخالف موسوی در خارج از کشور.

۲. پست مورد اعتراض شما این پست است. با خواندن آن هر آدم بی طرفی می فهمد که من نگفته ام نباید به غزه و لبنان کمک کرد. بلکه گفتم مردمی که این شعار را می دادند طرفدار اسرائیل نبودند. آنها به درست یا غلط احساس می کنند تا وقتی برنج کار شمالی ما به خاک سیاه می نشیند و کارگر مازندرانی ما به گفته ی نماینده ی مجلس، یک سوم خط فقط حقوق می گیرد و تازه آن هم گاهی شش ماه عقب می افتد و ... ما نمی توانیم به کشورهای دیگر کمک کنیم. وقتی به خوابگاه دانشجویان ما آن طور وحشیانه حمله می شود و هشت ماه است که فریادرسی نیست، چه طور می خواهیم از حقوق مظلومان کشور دیگری دفاع کنیم؟ ما که بلد نیستیم حتا حق خودمان را بگیریم. باید اول مسائل خودمان را به سرانجام برسانیم ان گاه کشورهای دیگر منطقه خود به خود از ما الگوبرداری خواهند کرد و علیه اسرائیل و ایادی اش به پا خواهند خاست. یعنی هر چیزی راهی دارد و همه ی کارها با پول خرج کردن و سروصدای تبلیغاتی به راه انداختن درست نمی شود. بقول دوستی که در کامنتدانی پست قبل تذکر داد، قضیه "بد دفاع کردن" است. خیلی ها به درست یا غلط معتقدند که ایران دارد از فلسطین بد دفاع می کند.

۳. لازم است بگویم که این شعار، در کانالهای ماهواره یی بسیار تبلیغ شد ولی در روز قدس، یک شعار کاملا حاشیه یی بود زیرا سایتهای جلبکی به خوبی نسبت به خطرات آن افشاگری کردند. نمونه یی از این افشاگری ها را می توانی در اینجا بخوانی و توصیه می کنم که حتما بخوانی چون خیلی از مسائل را روشن می کند. شعارهای اصلی جلبکی ها در روز قدس تا آنجا که من خاطرم است اینها بود: "روحانی واقعی/ منتظری صانعی" و "بسیجی واقعی/ همت بود و باکری" و "چه غزه چه ایران/ درود بر اسیران" و "لبنان، فلسطین/ چه فرقی داره با چین"؟ و "یا حجة بن الحسن/ ریشه ی ظلمو بکن" و شعارهای دیگری که الان حافظه ام یاری نمی کند. ولی اکثر این شعارها در کانالهای ماهواره یی سانسور شد و فقط روی همان شعار کذایی مانور دادند و متاسفانه شما هم چون به نفعتان بود به همان کانالهای ماهواره یی استناد کردید و گفتید این شعار اصلی جلبکی ها بوده است.

۴. من با بقیه کاری ندارم ولی خودم از صهیونیست ها منزجرم چون مردم بی دفاع را با خشونت پاسخ می گویند و در زندانهایشان شکنجه هست و ... و به فلسطین عشق می ورزم زیرا هرگز از مقاومت ناامید نشده است. بارها در وبلاگهای قبلی م که فیلتر شدند در این باره نوشته بودم. نمونه اش اینجا است که امیدوارم بخوانی.

۵. موسوی بعد از سر داده شدن این شعار، به خاطر تفرقه افکنانه بودن و انحرافی بودن و غیرراهبردی بودن این شعار و این که به درستی متوجه شده بود آتو دست شما می دهد، عکس العمل نشان داد و روی شعار "جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر" تاکید کرد. بخشهایی از بیانیه ی شماره ی سیزده:

"آن چیزی كه می‌تواند این هدف بزرگ را محقق كند پایبندی به شعارهای زرینی است كه انتخاب كرده‌ایم. هیچ كلمه‌ای كه دوستی و برادری میان مردم را تحت تاثیر قرار دهد به بازسازی هویت و وحدت ملی ما نمی‌انجامد. ما اسلام رحمانی را درمان دردهای خود می‌دانیم ... ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یك كلمه كم نه یك كلمه زیاد را می‌خواهیم ....."

پی نوشت: چند تا سوال فقط  برای تفکر و تأمل، نه  برای کل کل:

۱. چه طور وقتی فلسطینی ها در برابر نیروهای نظامی سنگ پرتاب می کنند نشانه ی شجاعت و مظلومیت آنهاست ولی اگر در ایران سبزها در مقابل نیروهای نظامی همین کار را بکنند نشانه ی اغتشاشگری و وحشی گری آنهاست؟

۲. چه طور اگر در زندانهای اسرائیل خلخال از پای یک فلسطینی بیرون بیاید ما باید دق کنیم و بمیریم ولی در ایران حتا کشته شدن جوانها زیر شکنجه امری فرعی است و کسی دق نمی کند؟

۳. چه طور وقتی شیخ احمد یاسین بیمار با ویلچیر به دادگاه آورده شد نشانه ی مظلومیتش و قساوت طرف مقابل بود ولی وقتی سعید حجاریان با ویلچیر به دادگاه آورده شد و هر چه می توانست علیه خودش اعتراف کرد نشانه ی بی شعوری اش و عدالت طرف مقابلش بود؟...

و از این دست سوالها زیاد است که چون دو وبلاگ قبلی م فیلتر شده به همین مقدار بسنده می کنم.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 2:23  توسط امیرحسین ایرجی  | 

ئه! راست می گی!

یادم هست معلم کلاس پنجم دبستانمان، یک بار درباره ی این حرف میزد که چه کتابهایی برای ما  مفید هستند. از جمله "ژول ورن" را جزو نویسنده های بد توصیف کرد که همه ی کتابهایش دروغ است و استدلالش این بود که همین کتاب معروف "بیست هزار فرسنگ زیر دریا" خالی بندی است چون هیچ دریایی به چنین عمقی در جهان پیدا نمی شود! بچه های کلاس با هم گفتند: "ئه! راست می گه"! ولی من اعتراض کردم و گفتم اولا این کتابها تخیلی هستند و اگر چیزی غیرواقعی هم مطرح کنند با "دروغ" فرق دارد. ثانیا من آن کتاب را خوانده ام. آنها اول زیر دریا می روند و بعد بیست هزار فرسنگ به طور افقی سفر می کنند. نه این که به عمق بیست هزار فرسنگی دریا بروند. وانگهی حتا اگر حرف شما درست می بود نمی شد نتیجه گیری کرد که همه ی کتابهای ژول ورن بد هستند. شب هم که به خانه رفتم این قدر اعصابم خرد بود که برای پدرم تعریف کردم. پدرم واژه یی به کار برد که من برای اولین بار می شنیدم. گفت: معلم شما "سفسطه" کرده است. یعنی بر اساس داده های مخدوش، نتیجه گیری غیر منطقی کرده.

ریشه ی کلمه ی "سفسطه" بر می گردد به دسته یی از فلاسفه در یونان باستان که به "سوفسطاییان" مشهور بودند. سوفسطاییان، بعنوان وکیل دعاوی عمل می کردند و معروف است که از هر کسی که پول بیشتری می داد دفاع می کردند. مثلا اگر امروز در دادگاه ثابت می کردند که حق با شاکی است، می توانستند فردا به دادگاه بروند و ثابت کنند که نخیر حق با متهم است. این یعنی که برای سوفسطاییان، "حقیقت" ارزشی ندارد. مهم این است که کارفرما کیست. چون حقیقت به طور مستقل وجود ندارد. حق همیشه با آن کسی است که پول دارد یا اسلحه دارد یا رسانه دارد یا ... خلاصه "زور" دارد. و سوفسطایی باید این را ثابت کند.

اکنون سوفسطاییان چگونه این کار را می کردند؟ چگونه می توان "حقیقت" را نادیده گرفت و هر چیزی را که "منفعت" ایجاب می کند، اثبات کرد؟ از طریق بازی های زبانی. یکی از مثالهای معروف در تاریخ  فلسفه این است که یک سوفسطایی به شخصی (که صاحب یک سگ بود) گفت: آیا این سگ، توله دارد؟ وقتی که طرف تایید کرد سوفسطایی گفت: پس من ثابت می کنم که این سگ، پدر توست! با این  استدلال:

این سگ پدر است+ این سگ مال توست= این سگ پدر توست

اساساً "علم منطق" هم در واکنش به سوفسطاییان بوجود آمد و موضوعش این است که نمی توان همین طور بر اساس بازی های زبانی نتیجه گیری کرد، بلکه استدلال باید حساب و کتاب عقلانی داشته باشد. ولی آن زمان علم منطق وجود نداشت بنابراین شاید برای ما زیاد عجیب نباشد که مردم عقب مانده ی آن زمان به این اراجیف سوفسطاییان گوش می دادند. اما تعجب زیادی خواهیم کرد اگر ببینیم امروز در همین جامعه ی خودمان هنوز کسانی هستند که استدلالهای احمقانه تر و غیرمنطقی تر از این را هم قبول می کنند. بعنوان مثال:

پسر نوح گمراه شد+ شهید بهشتی مثل نوح انسانی بزرگ بود= پسر بهشتی گمراه است

این مقایسه ی دکتر علیرضا بهشتی (مشاور ارشد موسوی) با پسر نوح به این خاطر است که بعضی  طرفداران دولت از خودشان می پرسند: "مگر نمی بایست خانواده ی شهدا را گرامی بداریم؟ پس چرا پسر شهید بهشتی را به خاطر مخالفت با دولت به زندان انداختیم و حتا جرمش هم روشن نشد و حتا از حق ملاقات با خانواده و با وکیل و  ...محرومش کردیم؟" این سوال در ذهن طرفداران دولت شکل می گیرد. اما وقتی که به آنها جواب داده می شود که: "پسر نوح هم گمراه شد!" این ساده دلان هم بلافاصله خیالشان راحت می شود و می گویند: "ئه! راست می گی"!

در حالی که این یک سفسطه ی بسیار پیش پاافتاده است. بله پسر بهشتی بودن هرگز باعث مصونیت از لغزش و خطا نمی شود اما همچنان یک فضیلت است. این که در کودکی به خاطر  آرمانهای بلند انسانی، برخلاف خیلی کودکان دیگر از داشتن پدر محروم شده باشی یک فضیلت است. خود شما اگر فامیل دور یکی از شهدا ازتان طرفداری کند، توی هزار بوق و کرنا می کنید و به عنوان دلیل خدشه ناپذیر حقانیت خودتان هزار بار توی سر ما می کوبید. وانگهی حتا بدون در نظر گرفتن این  فضیلت باز هم می توان سوال کرد که دکتر بهشتی بعنوان یک شهروند عادی (نه بعنوان  فرزند شهید) آیا حقوقی دارد یا نه؟ آیا اگر به زندان افتاد، نباید جرمش معلوم شود؟ نباید از حقوق یک زندانی برخوردار باشد؟ آیا باید در زندان سکته کند و خانواده اش یک هفته بعد بفهمند؟...

مثال دیگر:

صهیونیست ها دشمن غزه و لبنان هستند+ طرفداران موسوی شعار "نه غزه نه لبنان" می دهند= موسوی عامل صهیونیستم است

این استدلال هم برای اقناع آن دسته از طرفداران دولت مطرح شده که از خود می پرسند: "چرا مشاوران موسوی مانند بهزاد نبوی که زمان شاه برای این انقلاب ضدصهیونیستی سالها زندان بوده اند و شکنجه شده اند، امروز در زندان ما هستند؟! نکند این ماییم که اشتباه می کنیم؟" حالا اگر شما استدلال فوق الذکر را برایشان بیاوری، یکباره از تمام این تردیدها رها می شوند و می گویند: "ئه! راست می گی!"

آنها هرگز به این فکر نمی کنند که برویم با این مردم بدبختی که شعار "نه غزه نه لبنان" سر می دهند حرف بزنیم، ببینیم چه مرگشان است. آیا دشمنی یی با غزه و  لبنان دارند؟ یا این که فقط می خواهند بگویند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. که تا وقتی ما برنج پاکستانی سرطان زا وارد می کنیم و برنج کار شمالی خودمان را به خاک سیاه می نشانیم، نمی توانیم برویم مردم کشورهای دیگر را نجات بدهیم. تازه از همه ی اینها گذشته، اگر این خیلی شعار بدی است و  توقع دارید موسوی جلویش را بگیرد، چرا هیچ راهی برایش باقی نگذاشته اید که با طرفدارانش تماس بگیرد؟ روزنامه اش را که بسته اید. در تلویزیون که راهش نمی دهید. از فرهنگستان هنر که بیرونش  کردید. کاملا ایزوله اش کرده اید. موسوی کجا برود به طرفدارانش بگوید فلان شعار را ندهند؟! حتا سایتهایی که بیانیه ها و مصاحبه هایش را درج می کنند، فیلتر می کنید تا کسی نخواند و نشنود.

این همان سوالی است که آقای بهشتی شیرازی هم پرسید: "از موسوی که او را با این الفاظ مورد خطاب و مواخذه قرار می دهید انتظار دارید در کدام فضا و با کدام رسانه از بروز چنین شرایطی پیشگیری کند؟ آیا این او بود که مردم را به سوی شبکه های ماهواره ای بیگانه گسیل کرد یا دوستان شما بودند؟" البته پاسخی هم که سوفسطاییان زمان ما به سوال ایشان دادند، این است که الان شصت روز است که در سلول انفرادی آب خنک می خورد و وکیل هم ندارد! حدس بزنید الان در دلش خطاب به زندانبانش چه می گوید. اگر گفتید!

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 16:51  توسط امیرحسین ایرجی  | 

مصادره ی راهپیمایی 22 بهمن، چرا؟

از روز ۲۲ بهمن تا کنون، صداوسیما و دیگر رسانه های دولتی تبلیغات شدیدی را به راه انداخته اند و حوادث این روز را یک پیروزی بزرگ برای دولت و یک شکست برای سبزهای جلبکی تلقی می کنند. به طوریکه بعضی از طرفداران معصومشان هم از فرط خوشحالی قادر به کنترل خود نبودند و حتا وبلاگ این کمینه ی الاحقر را هم مورد کامنت های تمسخرآمیز باصطلاح پیروزمندانه ی خود قرار دادند!

البته دلایل واضح و آشکاری وجود دارد که ادعای این رسانه های دولتی را رد می کند. که من در اینجا بعنوان مثال به یکی از این دلایل اشاره می کنم: طرفداران دولت در ماههای گذشته، دوبار دست به تاسیس دو جنبش به نامهای "سبز علوی" و "سبز حسینی" با تبلیغات و سروصدای فراوان زدند تا نماد "رنگ سبز" را از جلبکی ها بگیرند و برای خودشان مصادره کنند. اما روز بیست و دوم بهمن حتا یک نفر، تأکید می کنم حتا یک نفر از اعضای این دو جنبش عظیم دولتی جرأت نکرد نمادهای سبزش را با خودش بیاورد! چون هر کس نماد سبز با خود حمل می کرد بلافاصله بعنوان اغتشاشگر دستگیر می شد. آیا این بدان معنا نیست که این دو جنبش بزرگ دولتی علیرغم این همه تبلیغات و این همه پایگاه مردمی گسترده، جلوی عده ی بسیار قلیلی از خش و خاشاک بدبخت حقیر ناتوان، کم آورده اند؟

حالا از مسائل دیگر مثل هزاران اتوبوسی که گوگل ارث نشان داده که مردم را از شهرستان به تهران آورده و ... می گذریم. اما من در اینجا می خواهم به نکته ی مهمتری اشاره کنم که اساس سفسطه ی رسانه های دولتی است: این که دولت ادعا میکند هر کسی که در راهپیمایی روز ۲۲ بهمن شرکت کرده، طرفدار احمدی نژاد بوده است! در حالی که هرگز چنین نیست. من و بسیاری از کسانی که می شناسم، به روال هر ساله در این راهپیمایی شرکت کردیم و طرفدار احمدی نژاد هم نیستیم و آرمانهای انقلاب را (به درست با به غلط) در وجود موسوی متجلی می بینیم.

۲۲ بهمن روز احمدی نژاد نیست، بلکه روز دفاع از آرمانهای انقلاب است. شما دو تیم را در نظر بگیر. در یک سو احمدی نژاد و رحیم مشایی و کلهر و دیگرانی قرار دارند که سابقه ی یک روز مبارزه با رژیم  گذشته را هم ندارند. در سوی دیگر موسوی و همسرش قرار دارند که سوابق انقلابی شان روشن است. افرادی مثل دکتر بهشتی که پدرشان یا عزیزانشان را در راه این انقلاب از دست داده اند. افرادی مثل بهزاد نبوی که صدها روز در انفرادی رژیم شاه بوده اند و شکنجه شده اند. افرادی مثل ابراهیم یزدی و دکتر ملکی که اکنون زندانی اند و مغضوب این دولتند، به هیچ وجه از نظر سوابق انقلابی با طرفداران دولت فعلی قابل مقایسه نیستند. پس چه گونه است که این دولت می خواهد راهپیمایی ۲۲ بهمن را به نفع خود مصادره کند؟

دولت دهم از ابتدای شکل گیری تا کنون، در برابر این سوال سبزهای جلبکی قرار داشته که: "۶۳ درصدت کو؟" و همواره هم سعی کرده از زیر این سوال در برود. سعی کرده بگوید که کارهای مهمتری از وزن کشی خیابانی دارد و اصلا به این مسائل توجهی ندارد. اما در ماههای گذشته بارها تجمعاتی را که به منظورهای دیگری برگزار شده بودند، به نفع خود مصادره کرده است. یک بار تجمعی را که در اعتراض به هتک حرمت عکس آقای خمینی برگزار شد، به نفع خود مصادره کرد. بار دیگر تجمعی را که در اعتراض به حرمت شکنی عاشورا برگزار شد به نفع خود  مصادره کرد. (کاری نداریم که حرمت شکنی اتفاق افتاده بود یا نه. مهم این است که مردم به خاطر تبلیغات صداوسیما باور کرده بودند که حرمت شکنی شده و برای حمایت از اعتقادات مذهبی شان آمده بودند، نه برای حمایت از احمدی نژاد) این بار هم راهپیمایی ۲۲ بهمن را مصادره کرده است. خب برادران! هشت ماه است که به در و دیوار می زنید. یک بار بیایید به طرفداران خودتان بگویید برای حمایت از شما بیایند. به جلبکی های فتنه گر هم امان بدهید و نزنید و دستگیرشان نکنید. آن گاه حقیقت روشن می شود و تمام فتنه ها خنثی می شوند و معلوم می شود که شما چقدر زیادید و آنها چقدر قلیلند. اگر هم اصلا نمی خواهید وزن کشی خیابانی راه بیندازید پس این چه رجزخوانی یی است که بعد از ۲۲ بهمن به راه انداخته اید؟ چرا دبه می کنید؟

اصلا یک بار برای همیشه این سران فتنه را بیاورید در تلویزیون که استدلالشان را بگویند و مردم قضاوت کنند و بفهمند که اینها حرفی در چنته ندارند، آن گاه تمام غائله ها می خوابد. شما نه اینها را دستگیر می کنید، نه دست از سرشان و از سرمان بر می دارید. یک بار می گویید اصلا جلبکی ها خیلی قلیل هستند و ریز می بینیدشان. بار دیگر به مناسبت پیروزی بر یک مشت جلبک ریزه میزه، جشن و پایکوبی و هلهله برپا می کنید و مثل بچه های کوچک زبان در می آورید و دماغ سوخته می خرید. یک بار در تلویزیون مناظره برگزار می کنید بی این که از معترضین اصلی دعوت کنید، بعد از چند روز همان مناظره ی نیم بند هم متوقف می شود و تبدیل به تریبون انحصاری دفاع از دولت و فحش دادن به معترضین می شود. خب شما یک راه برای من جوان باقی نمی گذارید که سر سوزنی عقلانیت در رفتار شما ببینم و حرفهایتان را باور کنم.

باشد بتازید تا تاریخ ببیند که تا کجا می توانید پیش بروید. ولی بقول عزیزی که الان معلوم نیست به چه جرمی در زندان است (علیرضا بهشتی شیرازی، سردبیر کلمه سبز) بدانید که زورتان ممکن است به آدمها برسد. اما به واقعیت نخواهد رسید. واقعیت، بدکوفتی است! نه می شود زندانی اش کرد و نه می شود ازش اعتراف گرفت. واقعیت، همان است که هست و سرانجام پشت حضرات را به خاک خواهد مالید.

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 21:5  توسط امیرحسین ایرجی  | 

به ریشه ها برگردیم

جنبش سبز بر اساس یک سری مفاهیم کلیدی شکل گرفته است مثل "امید"، "آزادی"، استقلال"، "صلح"، "سرشاری زندگی"، "خرد"، "ادغام شور با  شعور"، "وصل و جذب به جای فصل و حذف"، "ادب و  اخلاق"، "تنوع وجودی"، "خلاقیت و آفرینش" و ...  که ریشه های عمیقی در فرهنگ ما دارند. وقتی که بیانیه ها یا سخنرانی ها یا مصاحبه های موسوی را می خوانم، به نظرم می رسد کسی که به بهترین نحو این مفاهیم را توصیف کرده است، میرحسین موسوی است. برای همین کماکان او را رهبر جنبش سبز می دانم.

امروز عده یی به خاطر سرکوب تظاهرات سبزها، ناامید شده اند. ولی ناامیدی آنها برای من عجیب است چون هیچ کدام از این نقاط  اتکای هستی شناختی که در بالا ذکر کردم، نابود نشده اند و هرگز نابود نخواهند شد. به نظرم حیاتی ترین چیز برای جنبش سبز  این است که به جای شلوغ کردن و زورآزمایی کردن با حریف، به شناختن این نقاط  اتکای هستی شناختی و فرهنگی بپردازد. اصلا یکی از همین مفاهیم که باید بشناسیم، "صلح و آرامش" است. یعنی شلوغ نکردن و زورآزمایی نکردن.

صلح این نیست که جنگ متوقف شود. بلکه حتا در جنگ هم می توان صلح را تجربه کرد. این واژه در فرهنگ ما و کلا در فرهنگ مشرق زمین، معنایی بسیار ژرف دارد که شاید به بهترین نحو در کتاب کهن "تائو ته چینگ" توصیف شده باشد. هنگامی که آب در تلاطم است، دیدن گوهرها و مرجانهای ته آن مشکل می شود. اگر می خواهی به تعبیر قرآن "کف روی آب" برود و حقیقت به وضوح آشکار شود، آرام باش. زورآزمایی نکن. بگذار تلاطمها محو شوند. آن کسی که ریشه دارد، تقلا نمی کند. زورآزمایی نمی کند.  همیشه آرام است. اصلا معنای کلمه ی  کلیدی "ایمان" در فرهنگ ما همین است. "ایمان" از ریشه ی "امن" است. مؤمن کسی است که همیشه امنیت و آرامش درونی دارد. حتا در بحرانها و جنگها و ناملایمات و خطرها هم درونش آرام است. هیچ طوفانی نمی تواند درونش را متلاطم کند. چنین کسی، همان مبارز واقعی است که در تمام فرهنگهای شرقی از جمله فرهنگ خود ما  توصیف شده است. ولی بسیاری از افراد در جنبش سبز از آن غافل هستند.

من فکر می کنم مشکل ما این نیست که حریف ما بی رحم و زورمند است. بلکه مشکل ما این است (و دیشب نیز به عزیزی می گفتم) که ما دچار یک گسست فرهنگی شده ایم. ما فرهنگ خود و نقاط هستی شناختی موجود در آن را نمی شناسیم. و این امر باعث سردرگمی ما شده است. فرهنگ، همان بندی است که جنین نسل ما را به رحم مادر تاریخ  متصل می کند.  اگر این بند پاره شود، نسل ما  نمی تواند از مادر تاریخ تغذیه کند. مادری که دورانهای طولانی را طی کرده و تجربه های بی شمار را پشت سر گذاشته تا امروز به بلوغ برسد و بتواند ما را در رحم خود بپروراند. اگر ما اجازه بدهیم که این بند پاره شود، نوزاد تاریخی مان یا ناقص به دنیا خواهد آمد و یا مرده. چنین مباد. 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:51  توسط امیرحسین ایرجی  | 

عاشورا و امید

هر چند اوضاع مملکت و اسیر شدن دوستان نزدیکم یا کسانی که دورادور دوستشان دارم دل و دماغ  برایم نگذاشته بود ولی از فرصت ایام محرم برای یک کار پژوهشی کوچک درباره ی موسیقی عاشورا استفاده کردم.

بسیار گفته می شود که به خاطر ناملایمات تاریخی و ظلمهایی که مردم ما در طول تاریخ با آن مواجه بودند، فرهنگ ما ایرانی ها تبدیل به فرهنگی غمزده شده است و به تبع آن، جلوه های هنری سنتی ما نیز غمگین و افسرده هستند. اما من فکر می کنم واقعیت غیر از این است. چون آن راهپیمایی هزاران ساله ی مردم ایران که موسوی در بیانیه ی ۹ خود به آن اشاره کرد، یک پایه ی جادویی داشته که فرهنگ ما را از گزند حمله ی "لشگر غم" مصون کرده است.

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم

آن پایه ی جادویی هم چیزی نیست جز "امید". اگر به اشعار و نوشته های کسانی که بیشترین تاثیر فرهنگی را در تاریخ ما داشته اند نگاه کنیم، می بینیم که مفهوم "امید" یکی از پربسامدترین مفاهیم است. آن هم نه فقط در لحظه های امیدوار کننده ی وصل و لقا، بلکه حتا در عمق تاریک ترین و ناامید کننده ترین شبها. امیدی که حفظش کار آدمهای کم عیار و  پرمدعا نیست. خلوص واقعی و پاکبازی عاشقانه می خواهد که بتوانی هر لحظه برای حفظش مقاومت  کنی.

اگر چه دیر بماندم، امید بر نگرفتم
مضی الزمان و قلبی یقول إنک آتٍ

معنی مصرع عربی بیت سعدی این است: زمان می گذرد اما قلبم می گوید که تو خواهی آمد. این "تو" کیست؟ این "تو" در تمام جلوه های هنر سنتی ما  وجود دارد و زیبایی هنر سنتی ما این است که آن "تو" و آن "معبود" یک چیز یا یک شخص منحصر به فرد شاعر نیست. بلکه معبودی جمعی و تاریخی است. هر چیزی است که رنگ و بوی عشق و حقیقت داشته باشد. بنابراین تاریخ مصرف ندارد و در تمام تاریخ تا ابد می تواند تکثیر شود. معبود شعر سعدی می تواند برای من و تو، هم زنی باشد یا مردی باشد که دوستش می داریم، و هم می تواند مفهومی خواستنی مثل آزادی باشد. همانطور که علی شریعتی می گفت: آزادی معبود من است.

بنابراین جلوه های هنر اصیل سنتی ما، لبریز از بذرهای امید و مقاومت عاشقانه است. بیهوده نیست که موسوی می گفت: "امید بذر هویت ماست. بذری که با نخستین باران جوانه می زند و جان هر کسی را که هنوز ایرانی باقی مانده، در سراسر جهان به اهتزاز درمی آورد".

برای من خیلی قشنگ بود وقتی که این امید و این حس شور و  زندگی را حتا در موسیقی عاشورای اصیل و سنتی هم دیدم. البته موسیقی عاشورا، شاخه های گوناگونی دارد مثل نوحه، روضه، مداحی، شبیه خوانی، تعزیه، ...  که نمونه هایی که من گوش دادم  بیشتر نوحه بودند. ولی برای من خیلی شگفت انگیز  بود که  نوحه های سنتی ما که در ساختارهای موسیقی ردیف و دستگاهی  اجرا می  شدند (و امروز متاسفانه خبری ازشان نیست و جایشان را به موسیقیهای بسیار  غم انگیز و یا اوپدیس اوپدیس کر کننده ی مداحان دولتی داده اند) نه تنها غمگین و افسرده نبوده اند بلکه پر از احساس شکوه و وقار و متانت و استقامت بودند. برای من زیباست که می بینم حتا موسیقی عزاداری ما هم به جای این که افسرده باشد، شورانگیز بوده است. و برایم دردآور است که می بینم چقدر امروز از نقاط  اتکای هستی شناختی موجود در فرهنگ و هنر خود دور افتاده  ایم.


 

البته همانطور که موزیسین برجسته ی ایرانی آقای "مجید کیانی" هم درباره ی موسیقی عاشورا  اشاره کرده است، احساس طربناکی موقر و نشاط  درونی موجود در موسیقی عاشورایی سنتی ما کاملا بر می گردد به فلسفه ی واقعه ی عاشورا، آنگونه که ما ایرانی ها درک کرده بودیم. ما اعتقاد نداشتیم که امام حسین در واقعه ی عاشورا شکست خورده است. بلکه معتقد بودیم که در باطن امر و در نگاهی عمیق تر، این امام حسین بود که خون را بر شمشیر پیروز کرد و ایشان زنده ی جاوید است چون با خون خود به حقیقت "شهادت" داده است. ما ایرانی ها معتقد بودیم که فردای عاشورا، صحرای کربلا تبدیل به لاله زار شده است. این قصه را نباید بعنوان خرافات و غیره در نظر گرفت. بلکه ارزش اسطوره یی دارد. از یاد نبریم که سیاوش و سهراب هم که بی گناه کشته شدند، از خاکشان گیاه رویید. این رمزی از زنده بودن شهید است و این که خون او هدر نخواهد رفت.

بنابراین درکی که ما از واقعه ی عاشورا  داشتیم، فروبستگی نبوده بلکه گره گشایی بوده است. برای همین  است که این سرور و این گشایش را در موسیقی عاشورای سنتی مان هم منعکس کرده بودیم. و این نکته می تواند چراغی برای ادامه ی راه تاریخی و هزاران ساله ی ما نیز باشد.


 

عاشورای تهران

چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

|+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 15:4  توسط امیرحسین ایرجی  | 

آیا علی اشرف فریب خورده است؟

مدتی است که حس وبلاگ نویسی ندارم. حتا وقتی خبر بازداشت دوستم علی اشرف فتحی نویسنده ی وبلاگ تورجان که از برادر بهم نزدیک تر است را شنیدم باز هم انگیزه یی برای نوشتن نداشتم. چون حدس می زدم به اندازه ی کافی هستند که بنویسند. و حدسم هم درست بود. بلکه انگیزه ام برای نوشتن این پست، تراوشان ذهن قشنگ نویسنده ی وبلاگ آهستان (هوادار دولت) است.

ایشان برداشته یک مطلب نوشته با عنوان "در دفاع از تورجان" ولی هر چه من مطلبش را می خوانم، "دفاعی" نمی بینم. ظاهرا ایشان از بس که در توجیه باطل زیاده روی کرده که بیماری زبان پریشی اش وارد مرحله یی خطرناک شده است.

خلاصه ی دفاع آقای امید حسینی از دوستش علی اشرف فتحی که در زمینه ی مسائل سیاسی با هم اختلاف نظر دارند، این است که گفته: "فتحی مجرم نیست. بلکه ابله است و نفهمیده، فریب خورده. موسوی فریبش داده. گناه داره. به جاش برید موسوی را دستگیر کنید که جوانهای ابله مردم مثل فتحی را گول زده".

اگر آقای امید حسینی هم مثل بسیاری دیگر از بندگان سالم خدا عقل داشت، می فهمید که حرفش تناقض و پریشانی خالی است. فرض کنیم علی اشرف واقعا فریب خورده که به دولت انتقاد کرده و از معترضین دفاع کرده. پس بنابراین حاکمان خوب هستند و دارند خوب عمل می کنند. اما در عین حال امید حسینی تعجب می کند که چرا فتحی که یک ابله فریب خورده بیش نیست و جرمی مرتکب نشده، باید زندانی بشود. پس در نتیجه حاکمان دارند بد عمل می کنند!

کلاً آقای حسینی را در این تعجب و سرگردانی و این جهل مرکب که هیچ دوایی ندارد و متاسفانه باید بقیه ی عمرش را این درد خو کند، تنها می گذاریم. فقط من دارم به این فکر می کنم که اتفاقا شاید علی اشرف فریب خورده است که فکر می کند توجیه گران باطل، می توانند دوستان خوبی برایش باشند. چون در روزهای سخت است که معلوم می شود عیار این دوستی های از نوع خاله خرسه چقدر است و مثلا طرف می آید ازت دفاع کند، ولی دفاع که نمی کند هیچ، گند هم می زند به کل هیکل تو که در زندان هستی و حتا در برابر این گندی که دوست عزیزت به هیکلت زده امکان دفاع هم از خودت نداری.

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 19:57  توسط امیرحسین ایرجی  | 

گزارش تلویزیونی

شبکه ی خبر صداوسیمای میلی خودمان یکی از بهترین شبکه های تلویزیونی دنیاست. تا به حال نشده که برای ۲ یا ۳ دقیقه این شبکه را نگاه کنم بدون این که یک سوژه ی خوب برای نوشتن گیر بیاورم!

امشب هم تلویزیون روشن بود و تصادفا شبکه ی خبر را نشان می داد و من از جلوش رد می شدم که در همین فرصت کوتاه توفیق پیدا کردم یک گزارش خبری شاهکار ببنم از تجمع مخالفان اسرائیل در لندن که شبکه ی خبر از آنها به عنوان "حامیان مردم مظلوم غزه" نام می برد. البته در اینجا مغلطه یی صورت گرفته چون که سازمان های حقوق بشری در تمام دنیا به نقض حقوق بشر در هر کشوری اعتراض می کنند و این بدان معنا نیست که حامی مردم خاصی باشند یا علاقه ی خاصی به مردم جای خاصی داشته باشند. حالا بگذریم.

خلاصه این حامیان انگلیسی مردم مظلوم غزه، با خیال راحت در خیابان جمع شده بودند و علیه دولت خود شعار می دادند و حتا حرکات نمایشی یی مانند حمل تابوت نمادین و ... را هم با فراغ بال انجام می دادند اما گزارشگر شبکه ی خبر اصرار عجیبی داشت که بگوید این تجمع توسط پلیس انگلیس به خشونت کشیده شده است. البته نه این که تصاویر خشونت ها را نشان ندهد ها! چرا نشان داد. منتها صحنه هایی که نشان می داد با صحبتهای گزارشگر که روی تصاویر پخش می شد، همخوانی نداشت. مثلا می گفت پلیس مردم را با باتوم به شدت کتک زد در حالی که تصاویر چنین چیزی را نشان نمی داد بلکه این تظاهرکنندگان بودند که به یک ساختمان دولتی حمله کرده بودند و پلیس هم جلویشان ایستاده بود تا مانع حمله شان شود و گاهی یقه ی یکی شان را می گرفت و هل می داد و البته آنها هم از خجالت پلیسها در می آمدند.

در تصاویر دیگری مشاهده می کردیم که یکی از تظاهرکنندگان خشمگین و هیجان زده با داد و هوار برای خبرنگار خونسرد و خوشحال شبکه ی خبر صحبت می کند و پلیسهای جنایتکار و خطرناک انگلیس هم آنجا ایستاده بودند و با دهن باز نگاه می کردند که این یارو چه فحشهایی دارد به ما می دهد! تظاهرکننده ی خشمگین فریاد می زد: "اینها وحشی اند، جنایتکارند، فاشیستند..." تظاهر کننده ی دیگری در حالی که یکی از پلیسها را (که کنارش ایستاده بود و با حیرت نگاه می کرد) نشان می داد، عین بچه های ننر که چقلی بچه های دیگر با به مامانشان می کنند با داد و هوار برای مجری شبکه ی خبر تعریف می کرد: "he pushed me on the floor!" و دستهایش را با هیجان تکان می داد. تمام پلیسها هم آنجا ایستاده بودند و نگاه می کردند و کاریش نداشتند.

خلاصه این قدر  خندیدم که اشک از چشمانم جاری شد. فقط یک مسأله ی لاینحل برای من مانده که با این مغز جلبکی ام نمی توانم هضم کنم: این دولت لعنتی انگلیس که آرش حجازی را برای سرکوب تظاهرکنندگان تهرانی به ایران می فرستد، چه طور همان آرش حجازی را که الان در لندن است نمی فرستد که برود  دو تا گلوله حرام تظاهرکنندگان لندنی کند؟ نه واقعا چرا؟

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 23:43  توسط امیرحسین ایرجی  | 

جریان سوم

چند روز قبل دولت احمدی نژاد لیستی منتشر کرد شامل ۶۰ موسسه ی علمی خارجی، و مدعی شد که اعتراضات خیابانی در این چند ماهه، تقصیر این مؤسسات بوده است. در میان این مؤسسات اسم چند دانشگاه خارجی هم دیده می شد. تا جایی که من این مؤسسات را می شناسم، اکثرشان بر اساس ایده ی "صادرات دموکراسی به کشورهای جهان سوم" شکل گرفته اند. قبلا هم در دادگاه متهمان اعتراضهای پس از انتخابات، اسمهای جامعه شناسان و فیلسوفان سیاسی غربی هم شنیده شده بود. از پارسونز و ماکس وبر بگیر تا جین شارپ و جرج سوروس و هابر ماس!

آنچه در نگاه اول می توان فهمید این است که هدف دولت احمدی نژاد، انداختن مسؤولیت مشکلات داخلی خود به گردن "تهاجم فرهنگی بیگانگان" است. فرمولی که دولت سعی در القای آن دارد این است: "دموکراسی، مفهومی غربی و در نتیجه نجس است و این مؤسسات هم از طریق اشاعه ی این مفاهیم غربی و نجس، باعث ایجاد اغتشاشات و ناامنی می شوند و سعی دارند ملت مسلمان و همیشه در صحنه ی ایران را از خودبیگانه کنند تا بتوانند به اهداف استعماری شان برسند".

اما این فقط یک روی قضیه است. این نمایشنامه، بازیگر دیگری هم دارد. چند شب پیش که تلویزیون صدای آمریکا را نگاه می کردم، متوجه شدم که این تلویزیون در حالی که ظاهراً در حال مخالفت با دولت ایران است، اما در باطن تئوری دولت را تایید می کند. مهمانان برنامه ی "روی خط" تلویزیون صدای آمریکا، می گفتند: "دولت ایران هرگز نخواهد توانست مانع از ورود ایده های غربی مانند دموکراسی و ... به ایران بشود زیرا این یک امر ناگزیر است و بخشی از روند اجتناب ناپذیری به نام جهانی شدن یا گلوبالیزیشن است".

به نظر من این بخش از اپوزیسیون خارج نشین با تلویزیونهای ماهواره یی اش، روی دیگر سکه ی احمدی نژادی ها هستند. پیش فرض هر دو یکسان است. گیرم نتیجه گیریشان متفاوت باشد. هر دوی آنها معتقدند که دموکراسی، کالایی است که از غرب وارد ایران می شود. تنها فرقشان در این است که یکی طرفدار این کالای غربی است و دیگری مخالف آن. هر دوی آنها می خواهند دعوای کنونی را "دعوای فرهنگ غربی-فرهنگ شرقی" نشان بدهند. تنها تفاوتشان در این است که در این دعوا یکی طرف فرهنگ غربی را می گیرد و دیگری طرف فرهنگ شرقی.

اما جریان سومی هم وجود دارد که شاخصش میرحسین موسوی است. جریانی که هم آزادیخواه است و هم مخالف سلطه ی فرهنگ آمریکایی تحت نام ظاهراً زیبای "جهانی سازی" است. جریانی که روی نقاط اتکای بومی خود ایستاده است و مدافع تنوع و تکثر فرهنگی در سراسر جهان و مخالف هر گونه سلطه و هژمونی فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و ... از سوی آمریکا یا هر کس دیگر است. موسوی شاگرد دکتر علی شریعتی بوده است، نه شاگرد جرج سوروس. مقاومت موسوی و یارانش، بر نقاط اتکای فرهنگ ایرانی و اسلام رهایی بخش تکیه دارد، نه فلسفه ی غربی. قطعا ایرانیانی که در دوران پیش از تاریخ (دوران اسطوره) قیام رهایی بخشی را به رهبری یک آهنگر ساده رقم زدند، کنت و پارسونز نخوانده بودند! ولی می دانستند زور چیست و آزادی چیست و مقاومت چیست. قطعا امام حسینی که قرنها قبل فریاد "هیهات من الذله" سر داد و معلم "حریت" شد، با ماکس وبر و هابرماس بیگانه بود. ما ترکیب مقاومت ایرانی با اسلام رهایی بخش را بارها در تاریخ خود دیده ایم. شاید یک نمونه ی شاخص آن، نهضت سربداران باشد. شیخ خلیفه ی مازندرانی و شیخ حسن جوری هم که نهضت سربداران را بنیان نهادند، با بنیاد جرج سوروس آشنا نبودند!

جریان سوم، برای یافتن راه "مقاومت بی خشونت" نیازی به خواندن کتابهای جین شارپ نداشته است. بلکه مقاومت بی خشونت را از مواجهه ی حضرت موسی (ع) آموخته است که بقول قرآن با کلام "لین" (مسالمت آمیز) با فرعون سخن گفت. جریان سوم برای اعتراض به وقایع کهریزک و کشته شدن هموطنانمان در خیابان و ... نیازی به خط گیری از آن سوی آبها ندارد. چون امامی را در پیش روی خود دارد که درباره ی درآوردن خلخال از پای یک پیرزن ذمی فرمود: "اگر مسلمانی با شنیدن از غصه دق کند و بمیرد، بر او ملامتی نیست".

بنابراین من فکر می کنم هم جریان احمدی نژاد و هم بخشی از اپوزیسیون تندروی خارج از کشور، گرچه ظاهرا ضد هم هستند اما هر دو در امر سانسور کردن "جریان سوم" با یکدیگر همکاری دارند. به خاطر این که از نظر جریان سوم، دعوای کنونی به هیچ وجه دعوای "فرهنگ غربی-فرهنگ شرقی" نیست. بلکه در یک کلام دعوای "فرهنگ-نافرهنگ" است. از نظر جریان سوم، "آزادی" کالایی نیست که از غرب وارد کشور ما شود، بلکه خانه ی هستی ما ایرانیان در تمام طول تاریخ بوده است. و همان طور که میرحسین موسوی در بیانیه ی شماره ۹ خود گفت، جنبش سبز "ادامه ی یک راهپیمایی هزاران ساله" است. برای همین هم است که حضرات دولتی، علیرغم این که هفت ماه است با قاطعیت از "ریشه کن کردن" اعتراضات سخن می گویند، نتوانسته اند ریشه ی جنبش سبز را از خاک این سرزمین بیرون بکشند.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 21:57  توسط امیرحسین ایرجی  |